ستاره شب

چشم یاری....

آب می خواهم..سرابم می دهند عشق می ورزم..عذابم می دهند بعد از این با بی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم در می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دریا تلاطم کرده ام... راه دریا را چرا گم کرده ام؟ من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غمخوار باش روزگارت باد شیرین..شادباش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش هیچ کس از حال ما پرسید؟نه هیچ کس اندوه مارادید؟نه چند روزی هست حالم دیدنیست.. حال من از این و آن پرسیدنیست گاه برروی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ دیوانه فالم را گرفت... یک غزل آمد که حالم را گرفت        ...
21 بهمن 1396

بدون عنوان

آه ه ه ه ه ه ه    عزییییز مادر.......سالهاست برایت نوشته ام...تو بزرگ شدی...زودتر از آنچه فکر می کردم به ثمر نشستی... تو توانا شدی...زودتر از آنچه تصورش را می کردم. امروز تو دقیقا 7 سال و 8 ماه و 10 روزت است..امروز تو باسواد شده ای و من غفلت کردم گذر زندگی ات را برایت ثبت کنم...مرا ببخش این را بگذار به پای درگیری های زیاد زندگی .. تو خوب می دانی چقدر با تو سرگرمم... ...
21 بهمن 1396
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ستاره شب می باشد